اخبار

شهید آیت اللّه‏ سید محمدرضا سعیدى

امام جماعت مسجد امام موسی بن جعفر(ع)

دسته گلی خوشبو

در جوار مرقد حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، روحانی محترمی ایستاده و زیر لب زمزمه ای دارد، مردی به او نزدیک شده و شاخه ای گل به رسم هدیه به او می دهد و التماس دعا دارد، آری او از خدا فرزند پسر می خواهد، شاید خود او هم در آن لحظه به حقیقت امر پی نبرده بود. پس از مدتی در دوم اردیبهشت 1308 در منطقه ی نوغان مشهد، «حجت الاسلام حاج احمد سعیدی»، صاحب پسری شد که نامش را محمدرضا گذاشت.

او هنوز دوران کودکی را پشت سر نگذاشته بود که مادر را از دست داد و در سایه ی پدر، تحصیل را آغاز نمود. ادبیات عرب را نزد ادیبان شهر مقدس مشهد آموخت و سپس به درس فقه، اصول و معارفِ استادانی همچون «شیخ کاظم دامغانی»، «شیخ هاشم قزوینی» و «شیخ مجتبی قزوینی» رفته، با نبوغ فراوانی که داشت، با لطف خدا مدارج کمال را به سرعت پیمود. خوش می گوید: «تحصیلات ابتدایی و متوسطه را تا حدود سال 1330 در مشهد انجام داده ام، بعدا برای تحصیلات نهایی به قم آمده و تحت مراقبت آقایان بروجردی و خمینی مشغول تحصیل شدم».

روح تازه ای در وجودم دمیده شد

ایشان ضمن ادامه ی تحصیل و تدریس، به مسافرت های تبلیغی نیز می رفت. به عنوان مثال، گروهی از ایرانیان مقیم کویت، از آیت الله بروجردی خواستار عالمی صالح و مبلّغی توانا شده بودند که این ماموریت به آیت الله سعیدی واگذار شد. در یکی از سفرهای تبلیغی هم که به آبادان رفته بود، به دلیل سخنرانیِ افشاگرانه بر ضد رژیم پهلوی، به زندان افتاد و با تلاش آیت الله بروجردی از زندان آزاد شد.

با فرارسیدن سال 1341 و آغاز نهضت نیز در مبارزات و فعالیت های انقلابی حضوری بسیار فعال پیدا کرد. خودش نقل می کند: «روزی هنگام غروب به منزل امام رفتم، می خواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده ی نماز بود ولی به جهت علاقه ای که به من داشتند نشستند. به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی که من داشتم، از این به بعد، شما یاران کمتری خواهید داشت و تنها هستید! امام فرمود: سعیدی چه می گویی؟! به خداقسم! اگر جن و انس پشت به پشت هم بدهند و و در مقابل من بایستند، چون این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست. با سخنان امام چنان دلگرم شدم که روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم».

ایشان برای معرفی امام و نهضت پر برکتش به شهر مقدس نجف هجرت کرد و با تلاش و خدمات خود زمینه ساز استقبال از امام پس از تبعید از ترکیه به نجف گردید.

 

الگویی برای مدیریت مسجد

پس از مراجعت از نجف، بنا به درخواست عده ای از اهالی تهران، در سال 1344، امامت مسجد حضرت موسی بن جعفر(ع)، واقع در خیابان غیاثی را بر عهده گرفت و این مسجد را به سنگر مجاهده، و دژی استوار در مقابل رژیم تبدیل نمود. امام خشنودی خود را در نامه ای به تاریخ 13 شوال 1385 هجری قمری، چنین ابراز می کند: «از این که به تهران تشریف برده اید؛ از جهتی خوش وقت شدم، چون مرکز، بیشتر از همه جا نیاز به علمای عاملین دارد».

تلاش های ایشان در این پایگاه هدایت و مبارزه، افزون بر اقامه ی نمازجماعت، سخنرانی بعد از اقامه ی نماز، برگزاری جلسات تفسیر قرآن، سخنرانی های متعدد و دعوت سخنران از قم، احداث کتابخانه، تشکیل جلسات هفتگی مختلف برای انتقال اطلاعات روز و بحث در این موضوعات، جلسات متعدد نگارش و چاپ نشریات و جزوات گوناگون، ایجاد تشکیلات امر به معروف و نهی از منکر، تشکیل هیئت های مذهبی، چاپ نشریه ی «امام هفتم» در سال 1348 که در بردارنده ی استفتائات و نظرات امام و تجلیل از ایشان بود، تشکیل کلاس برای بانوان و آموزش شانزده نفر خانم به طور اختصاصی در موضوعات سیاسی فرهنگی و اجتماعی مثل مقاله نویسی و...از جمله خانم دباغ.

همه این فعالیت ها موجبات خشنودی امام(ره) را فراهم ساخته بود و ایشان یک بار دیگر، با نگارش نامه ای، رضایت خود را از فعالیت های فرهنگی و تبلیغی آیت الله سعیدی ابراز می کنند: «بحمدالله توفیق کامل برای تربیت مومنین و ترویج دیانت مقدسه برای جنابعالی حاصل شده است. من از افرادی مثل شما آن قدر خوشم می آید که شاید نتوانم عواطف درونی را آن طور که هست ابراز کنم...»(صحیفه امام، ج2، ص202).

مسجد حضرت موسی بن جعفر(ع)، کانونی برای حضور جوانان شده بود که از چشمه سار معرفت این روحانی مبارز، روح و جان خود را شستشو می دادند. وی خطاب به جوان ها می فرمود: «باید کار را ابتدا با فکر آغاز نمود و از این نعمت، آن طور که خداوند خواسته است، استفاده کرد»، «اگر شما دشمن را نشناسید و نتوانید با دشمن مبارزه کنید، هیچ چیز ندارید. آقایان حواستان جمع باشد، این ها که من می گویم سیاست نیست، دین است». ایشان بیشترین انرژی خود را به جذب جوانان اختصاص می داد. در راه کمک به ازدواج جوانان از ابعاد مادی و معنوی کمک می کرد و در زمینه ی اشتغال آن ها نیز تمام تلاش خود را انجام می داد.

دستور داده بود خانه های نیازمندان اطراف مسجد را شناسایی کنند تا به آن ها کمک شود. در مسجد، صندوق تعاون و کمک به فقرا درست کرده بود و با این صندوق، نیاز افراد نیازمند را برطرف می ساخت. نسبت به عیادت از بیماران در منطقه محل سکونت خود و حوالی مسجد توجه داشت و مراقب بود که اگر کسی بیمار شود فورا به عیادت او برود.

یک هفته و این همه کار خیر؟

ایشان نسبت به نوجوان ها هم اهمیت و توجه زیادی داشت. یک روز وقتی از مسجد خارج می شد، نوجوانی 15 16 ساله از پشت سر گفت: سلام آقا

 علیکم السلام، حال شما خوب است؟ بیا این جا بنشینیم! این طوری خسته می شویم.

باهم به کنار مسجد رفته و روبروی هم می نشینند:

 کجایی؟ یکی دو روز است که در مسجد پیدایت نیست؟!

 آقا ببخشید دیروز نتوانستم بیایم. پدرم کاری داشت که مشغول آن بودم.

  کار خوبی کردی و باید می رفتی! خوب حالا چه خبر؟ چه می کنی؟ چه کردی؟

 آقا ببخشید این ها لیست کارهای منه که در هفته پیش انجام دادم.

کاغذی به دست سید می دهد که چند نمونه از کارهایش را در آن نوشته است: «به رفیقم که فحش می داد گفتم فحش نده. رفته بودم چیزی بخرم مغازه دار محله جنس هایش را گران می فروخت به او تذکر دادم که گران فروشی نکند. دوستم چند تا عکس زشت به من داد پاره اش کردم. به همسایه مان که در حال تعمیر خانه اش بود کمک کردم».

سید دستی به پشت نوجوان زد و با خوشحالی گفت: «بارک الله ،احسنت! یک هفته و این همه کار خیر؟!».

 

ایستاده صحبت می کنم

پافشاری شهید سعیدی در ادامه ی نهضت سرانجام موجب شد که ایشان در تاریخ 14/9/1346 ممنوع المنبر شد. خودش در اثنای سخنان خود در مسجد، این گونه می گوید: «برادران دینی از من خواسته اند قدری صحبت نمایم و من نیز اطاعت کردم. ولی در میان نماز از برخی مقامات خبر رسید که شما منبر نروید، بسیار خوب! من  هم ایستاده صحبت می کنم و منبر نمی روم».

وی در دوران ممنوع المنبر بودن نیز از تلاش باز ننشست و برای تبلیغ به روستاهای اطراف تهران می رفت.

بسیاری از دست نوشته های ایشان در حمله های مکرر ساواک به منزلش، از بین رفته است ولی وی در این مدت توانست جزواتی را تالیف و چاپ نماید که از جمله آن ها می توان به این موارد اشاره کرد: حاشیه ای که بر «عروة الوثقی» نوشته است، «اتحاد در اسلام و لزوم آن در این زمان»، «ترجمه رساله امر به معروف و نهی از منکر امام از کتاب تحریرالوسیله»، «آزادی زن»، «کار در اسلام»، «جزوات نوارهای بحث ولایت فقیه» که از نجف می آمد و نشر و توزیع آن ها در این مسجد صورت می گرفت. نوشته منتشر نشده جالبی هم از ایشان به جا مانده است که عنوان آن «آیا دین سبب عقب ماندگی است؟» می باشد.

 

از هر قطره خون من، نام مقدس خمینی را خواهید دید

او در مدت مبارزه، بارها در زندان های رژیم متحمل شکنجه ها و زجرهای فراوان شد. در بدو ورود به تهران دستگیر شد، ابتدا به زندان قزل قلعه فرستاده شد و سپس به زندان قصر منتقل گردید. او در بازجویی ها با کمال شجاعت و شهامت، عقیده ی خود را ابراز می کرد و حتی یک بار که تهدید به قتل شده بود، گفته بود: «به خدا قسم، اگر مرا بکشید و خون من را به زمین بریزید، از هر قطره خون من، نام مقدس خمینی را خواهید دید».

وی همچنین در جای دیگری گفته بود: «مرا بگیرید و به بند و حبس کشید، تا آن وقت از من سلب مسؤولیت شود، چه اگر آزاد باشم، فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می کنم. من این لباس را پوشیده ام و از بیت المال امرار معاش می کنم، که پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم... بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره ای ندارم.»

در سال 1345 درباره جنایات اسرائیل، سخنرانی مهمی کرد که باعث شد دو بار او را دستگیر کنند و به مدت 61 روز در زندان نگاه دارند.

 

شهید مبارزه با آمریکا

وی از همان ابتدا، خوب فهمیده بود که دشمن اصلی مسلمین آمریکا است و شاه نیز یک مهره دست نشانده است. بر این اساس، همواره در سخنرانی ها به این نکته تاکید داشت. او درسخنرانی خود در 31 تیرماه 1345 در مسجد امام موسی بن جعفر(ع) گفته بود: «آمریکای استعمارگر در دست یهودی ها اداره می شود و خودِ جانسون هم یهودی است. ببینید در ویتنام چگونه آزادی خواهان را به نام آن که می خواهند صلحی برقرار نمایند، قتل عام می کنند، به چه طرز فجیعی مردم را نابود می کنند... آیت الله خمینی سه سال پیش این جنایتکار (جانسون) را به ما معرفی کرد ولی دولت ایران مرجع تقلید ما را به زندان و تبعید محکوم کرد... ما باید برای مبارزه کردن، تشکیلات داشته باشیم و درس مبارزه و دفاع از کشور و دین و علماء دین و مراجع تقلید را یاد بگیریم و با دولتی که علماء ما را زندانی و تبعید می کند مبارزه نماییم...»

در 07/02/49 روزنامه های ایران خبر مربوط به کنسرسیوم سرمایه گذاری آمریکا در ایران را منتشر کردند. این حرکت رژیم، گامی دیگر برای استعمار و چپاول منافع ملی در زیر پوشش سرمایه گذاری بود و بر این اساس وی با انتشار اعلامیه ای به زبان عربی، عواقب وحشتناک این عمل را گوشزد کرد، لذا بار دیگر، ساواک او را دستگیر نمود و به زندان قزل قلعه برده، تحت شدیدترین شکنجه ها قرار داد و در نهایت در روز چهارشنبه 20 خرداد 1349، آن عالم مجاهد را به شهادت رساند.

سیدمحمد سعیدی؛ فرزند این شهید بزرگوار تعریف می کند: «پدرم در زندان قزل قلعه زندانی بود. روزی برای ملاقات ایشان به زندان رفته بودیم. تا نزدیکی ظهر منتظر وقت ملاقات بودیم که آمبولانس سفید رنگی از زندان خارج شد. برخی شروع به گریه کردند و همه احتمال می دادند که پیکرِ زندانیِ آن ها را از زندان خارج می کنند، غافل از این که آمبولانس، حامل جنازه پدر من بود. بعد از چند ساعت انتظارِ بی نتیجه، به خانه برگشتیم. بعد از دقایقی ماشین ساواک آمد درِ خانه مان و شناسنامه پدرم را گرفته، مرا هم سوار ماشین کردند و بردند، در حالی که نمی دانستم کجا داریم می رویم. بعدا فهمیدم که آن جا پزشکی قانونی است. دکتر جوانی به من تسلیت گفت. به اتفاق آن ها جنازه را به وادی السلام بردیم. وقتی جنازه را بیرون آوردند، ساواکی ها منتظر عکس العمل من بودند. خطاب به پدرم گفتم: پدر! شما پیش رسول الله رو سفید شدید، پیش خمینی رو سفید شدید. پدر! شما خودت می دانستی که دنیا زندان مومن است».

 

 

شهادتی مظلومانه

در وصیت نامه او که در پشت قرآنش در زندان نوشته بود چنین آمده است: «به فرزندانم بگویید آیات 153 154 155 سوره بقره را بخوانند». از این آیات هم معنی شهید شدن او به دست می آید. شکنجه گر او (معروف به ناصری) که یکی از بی رحم ترین شکنجه گرها بود گفته است: «شکنجه ای کرده ام که قبلا سابقه نداشته است و شاید هیچ کس تاکنون متهمی را این گونه شکنجه نکرده باشد».

شهید آیت الله محلاتی در آن مقطع در خاطرات خود می گویند: «وقتی ما در زندان بودیم زندانی ها برای ما نحوه ی شهادت ایشان را نقل می کردند. گفتند در آن روز محیط زندان را خلوت می کنند و هر کدام از هم سلولی ها را به جایی می فرستند. می خواستند که اصلا دور و برِ سلولِ ایشان کسی نباشد. و بعد آمده بودند و با دستمال، ایشان را خفه کرده بودند».

روایت دیگری نیز در کتاب «یاران امام به روایت اسناد ساواک» آمده است که تقریبا مشابه است: «شب پنج شنبه مورخ 21 خرداد 42، برق زندان قزل قلعه به یکباره قطع شد و زندان در تاریکی فرو رفت. پس از لحظه ای، چند تن شتابان وارد سلول شهید سعیدی شدند و فریادی از داخل سلول به گوش رسید و آن گاه سکوتی مرموز بر آن محیط سایه افکند ... سعیدی با وضعی غیر عادی در گوشه سلول افتاده بود و عمامه به دور گردن او محکم حلقه شده بود». ساواک نیز در سندسازی خود این گونه بیان می کند: «با استفاده از خاموشی برق منطقه، به وسیله فرونمودن دستمال به حلق خود، خودکشی کرده است». اما در گزارش پزشکی قانونی آمده است که «علت مرگ محمدرضا سعیدی، شوک ناشی از ضربه شبکه عصبی خورشیدی می باشد». لذا احتمال می رود علت شهادت ایشان، شکنجه های سخت بوده باشد و ماجرای پیچیده شدن عمامه، صحنه سازی ساواک برای متقاعد کردن سایر زندانیان بوده باشد که وی خودکشی کرده است.

بعد از خاکسپاری شهید سعیدی، ساواک، شرکت در مجالس ختم و عزاداری ایشان را هم در تهران و هم در قم، محدود به اعضای خانواده کرد. بعد از انتشار خبر در بین علما و اهالی قم، در روز بیست و دوم خرداد 1349 مراسمی در مدرسه ی فیضیه قم برقرار شد و در حالی که دروس حوزه های علمیه در اواخر فصل بهار و ابتدای تابستان تعطیل بود و طلاب کمی در حوزه بودند، آیت الله شیخ مرتضی حائری، خود به مدرسه فیضیه رفته و در صحن آن فرش پهن کرد. بعد از مراسم نیز، ساواک اقدام به پراکنده کردن جمع حاضر در مزار شهید سعیدی نمود ولی مردم مقاومت نموده، به تظاهرات پرداختند و در نهایت، تعدادی از حاضرین عزادار دستگیر و روانه زندان شدند.

 

پیام امام خمینی(ره) به مناسبت شهادت ایشان

در بخشی از پیام حضرت امام(ره) به مناسبت شهادت ایشان آمده است: «حوادث اخیر ایران که قتل مرحوم سعیدی مترتب بر آن هاست، موجب کمال تأثر است. این تنها مرحوم سعیدی نیست که با این وضع اسف‌انگیز در گوشه زندان از پای درمی‌آید، بلکه چه بسا افراد مظلوم و بی گناه به جرم حق گویی در سیاه چال های زندان، مورد ضرب و شتم و شکنجه‌های وحشیانه و رفتار غیرانسانی قرار می‌گیرند. این خوان یغما که مدت هاست مورد هجوم چپی و راستی قرار گرفته و گاهی با صراحت تقسیم گردیده، اکنون با عناوین دیگر با کمال عوام فریبی نقشه کشی شده و مورد تقسیم قرار گرفته است. از طرفى کارشناسان چپى که مقصود آن ها اسارت شرق و ملل اسلامى است، به اسم تأسیس کارخانه ذوب آهن و از طرف دیگر کارشناسان و سرمایه داران بزرگ امریکا به اسم عظیم ترین سرمایه گذارى خارجى براى اسارت این ملت مظلوم به ایران هجوم نموده اند. سرمایه دارانى که بنا به نوشته بعضى از روزنامه ‏ها هر لحظه از عمرشان ده ها هزار دلار قیمت دارد، باید دید براى چه منظور در تهران اجتماع مى‏کنند؟ آیا براى غم خوارى و انسان دوستى است؟ ... من قتل فجیع این سید بزرگوار و عالم فداکار را  که برای حفظ مصالح مسلمین و خدمت به اسلام جان خود را از دست داد  به ملت اسلام عموماً و خصوصاً به ملت ایران تعزیت می‌دهم و از خداوند متعال رفع شرّ دستگاه جبار و عمّال کثیف استعمار را مسئلت می‌نمایم. والسلام علی من اتبع الهدی».

زندگی ما را او اداره می کرد...

حجت الاسلام مجیدی می گوید: «یک روز به اتفاق چند نفر برای کمک، به منزل یکی از مستمندان رفته بودیم. مردی را دیدم که روی یک تخته ی چوبی نشسته و پاهایش قطع شده بود. بعد از آن که متوجه شد ما از مسجد موسی بن جعفر(ع) هستیم، گفتند: شما حاج آقای سعیدی را می شناختید؟ گفتم: بله! شما از کجا ایشان را می شناسید؟ سرش را به دیوار تکیه داد و با گریه، شاه و پدرش را نفرین کرد و گفت: من قبلا راننده مسافربری بودم. در یکی از شهرها تصادف کردم و پاهایم قطع شد و خانه نشین شدم. این خانه را که می بینید ایشان برای ما درست کرده اند. زندگی ما را او اداره می کرد. شب ها آخر وقت به این جا می آمد. یکی دو ساعت با ما شوخی می کرد. ما با هم دوست بودیم. برای ما نان می گرفت، گوشت می گرفت، او واقعا مرد آقایی بود».

 

یکی از آن ها برایم کافی است

فرزندش می گوید: «یک روز در هنگام بازگشت از مسجد دیدیم عبا روی دوششان نیست. بعد از پرسش این جواب راشنیدیم: سرِ راه مرد فقیری را دیدم که از سرما می لرزید. عبایم را روی دوشش انداختم. من دیدم که حالا قبا دارم و به عبا احتیاجی نیست، پس نباید مسلمانی از سرما بلرزد و من هم قبا داشته باشم و هم عبا. یکی از آن ها برایم کافی است».

«در نزدیکی محل زندگی ما، یک راننده تاکسی بود که وضع خوبی نداشت. او تعریف می کرد که یک روز صدای نفس نفس زدن یکی را شنیدم که از پله های محل سکونت ما که تعدادشان زیاد بود، دارد بالا می آید. وقتی برگشتم دیدم آیت الله سعیدی است که یک گونی زغال بر دوش گرفته و دارد برای خانه ما می آورد».

 

 

بگویید در عوض یک مساله یاد بگیرد و عمل کند

ایشان تاکید داشت که از همان دوران کودکی، افراد مسائل دینی را بیاموزند. او تربیت صحیح را در این می دید که محیط خانواده، محیطی مذهبی و دینی باشد و تمام افراد خانواده مقید به یادگیری و رعایت احکام شرعی باشند. حتی در وصیت نامه خود این چنین می نویسد: «هرکس که می خواهد زحمت فاتحه خواندن برای من بکشد، بگویید در عوض یک مساله یاد بگیرد و عمل کند».

خانم دباغ درباره تاکید ایشان بر آموزش احکام می گوید: «پس از مدتی از برقراری کلاس ها فرمودند: نمی شود شما فقط مصرف کننده باشید، بلکه باید در عین حال تولیدکننده هم باشید. جلسه هایی دایر کنید و مسائلی را که این جا گفته می شود، در آن جلسات طرح کنید».

 

کار برای خدا، در هر شرایطی

ایشان به نظم و برنامه ریزی در امورشخصی و عمومی اهمیت بسیار می داد. خانم دباغ در این باره می گوید: «یادم می آید کلاسی را به خاطر کسالت صاحب خانه، دو سه شب تعطیل کردیم. ایشان وقتی متوجه شدند، ناراحت شد و گفت: «من که نمرده بودم! می گفتید کلاس را جای دیگر منتقل کنم! شما مادران فردای جامعه هستید. این کلاس ها نباید تعطیل شود».

فرزند بزرگ ایشان نیز نقل می کند: «یکی از شب ها که قرار بود به پارچین برود اتومبیلی برای رفتن به آن جا پیدا نکرد. من یک موتور گازی داشتم که از من خواست او را ببرم و به من گفت: «تو با موتور به میدان خراسان برو و من از آن جا به بعد سوار می شوم و از طریق جاده گرمسار به روستایی می رویم که قرار است در آن جا سخنرانی کنم»... مدتی که رفتیم به جاده ی فرعی رسیدیم. در آن موقع شمع موتور جمع شد و شروع کرد به پت پت کردن. شمع دیگری هم برای تعویض همراه نداشتم. تا روستا راه زیادی مانده بود و هوا کاملا تاریک بود، اما حاضر نشد برگردد. پدرم عبایش را جمع کرد و روی دوشش انداخت و من هم موتور خاموش را گرفته بودم و همین طور می رفتیم. مقداری که راه رفتیم، پدر گفت: «من یک صلوات می فرستم و تو هم موتور را بگذار یکی دو تا پابزن، ان شاءالله روشن می شود». من موتور را نگه داشتم. پدر صلواتی فرستاد و من پا زدم و موتور این بار روشن شد. رفتیم روستا. سخنرانی کرد. اتفاقا با همان موتور هم برگشتیم!».


۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۰۸:۴۹

اظهار نظر


پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید